#ارباب_تاریکی_پارت_154

چشم هایم را بستم و سعی کردم فکرم را آزاد کنم، الان وقت چنین احساسات و افکاری نبود در دل برای شاید چندمین بار عاجزانه خدا را صدا زدم.

_الان وقتش نیست، هر غلطی هم که تا امروز...

کردم نگاهم هرز نرفته. الانم نباید بره!

لب گزیدم و به خدا التماس کردم این دختر همانی بود که قلبم را می لرزاند؛ اما من حق نداشتم به او نگاه بدی داشته باشم. نه به خاطر او بلکه به خاطر خودم. حق نداشتم به اعتقادات ضعیف خودم و ایمان پرینازی که بیهوش بود خیانت کنم.

نفسم را آرام تر از قبل بیرون دادم انگار که یک بار خدا داشت کمکم می کرد، قلبم آرام تر می تپید.

چشم هایم را باز کردم و با فشار دیگری به مانتویش تا روی کتفش پاره اش کرد و دوباره نفسم حبس شد اما اینبار از دیدن جای زخم ها!

پرینازم سه باز گلوله خورده بود و هنوز زنده بود؟

با تمام توان فریاد کشیدم:

_پس این وسایل چی شد؟

پریسا در حالی که جیغ می زد و وارد اتاق شد:

_اومدم همینا بود.

جعبه ی کمک های اولیه و نایلون قرص هارا روی زمین گذاشت؛ برای یک جراحی این تجهیزات تقریبا هیچ بود. رو تختی که از آن برای محار کردن خون استفاده کرده بودم را به دست پریسا دادم و گفتم که جای زخم ها را محکم فشار دهد.

مادر پریناز سراسیمه وارد اتاق شد و روی گونه اش:

_یا فاطمه ی زهرا! چه بلایی سر دخترم آوردید؟

منتظر جواب نماند و خواست پریناز را در آغوش بکشد که مانعش شدم و جلویش ایستادم: نباید حرکتش بدی، زخمی شده.

با وحشت فریاد زد:

_خب باید ببریمش بیمارستان!

با خشم و کلافگی سرم را تکان دادم:

_ نمیشه! بریم بیمارستان پلیس میاد، دلیل می خواد ما چی جواب بدیم؟

اشک هایش روی صورت جا افتاده اش روان شد و با زاری گفت:

_ پس می گی چیکار کنیم ها؟ بداریم همین جا زبونم لال جون بده؟

_نه خودم عملش می کنم.

پریسا با حیرت گفت:

_تو؟

روی زمین خم شدم و نایلون بزرگ دارو هارا پاره کردم:

_آره من، یادت رفته که من جراحم؟

برای لحظه ای دستم روی نایلون ثابت ماند و فکرم از آن زمان پرت شد چه حس خوبی بود که بعد از مدت ها داشتم خودم را اینطور خطاب می کردم، هر چند که مطمئن نبودم لایق این لقب هستم یا نه؟

به حرکت دست هایم سرعت زدم و بین قرص ها و امپول های از همه رنگ دنبال خشک کننده گشتم؛ باید چیزی برای ضد عفونی پیدا می کردم.

_گوش کن پریسا؛ برام چند تا ملحفه ی تمیز بیار، آب جوش و هر مقدار الکل یا بتادینم که دارید بیار فقط سریع!

چشمی گفت و به سرعت از اتاق بیرون دوید حداقل خوب بود که خودش را به حماقت نمی زد و بر احساسش کنترل داشت.

جعبه ی کمک های اولیه را باز کردم و تمام گاز های استریل را بیرون آوردم؛ به هیچ عنوان این مقدار کافی نبود!

romangram.com | @romangram_com