#ارباب_تاریکی_پارت_146
قبل از اینکه سوار ماشین بشود جواب داد:
_ همون چیزی که خودت خواستی اگه بهزادو نمی خوای منم ازت می گیرمش.
امیر علی با خشم قدمی به سمت او برداشت:
_حق نداری بلایی سرش بیاری!
مهرداد پوزخندی زد و ماشین را روشن کرد، همان طور که دنده عقب می رفت سرش را از پنجره بیرون برد و گفت:
_حالا می بینیم!
ماشین خیلی زود از او دور شد و در نهایت از دیدش محو شد. او این بازی را بعد از سالها دوباره شروع کرده بود. اما رقیب قدری مثل مهرداد را نادیده گرفته بود.
این وسط فقط بهزاد بود که آسیب می دید؛ دلیلش هم واضح بود!
بهزاد بدون اینکه خودش بداند اطلاعاتی داشت که می توانست کارهای کثیف خیلی هارا آشکار کند امیر علی با چهره ای متفکر دوباره سوار ماشین شد و فرمان حرکت داد.
همه می دانستند این پسر خاص و ارزش مند است، اما دلیل ارزش مند بودنش را فقط پدرش می دانست.
بهزاد
برای سومین بار اطراف را چک کردم و اخمم غلیظ تر شد.
_صادق تو مطمئنی هنوز نیومده؟
اطراف او همچنان شلوغ بود، بالاخره این تنها ماموریتی نبود که گروه پذیرفته بود و سالن کنترل مشغول پشتیبانی افراد دیگر بودند.
صادق: بله رییس کاملا مطمئنم یه توقف چند دقیقه ای داشتند و بعد دوباره حرکت کردند اما الان توی ترافیک هستند.
با سر تایید کردم، نمی دانم چرا این کار را انجام دادم چون صادق نمی توانست مرا ببیند.
نگاهی به امین انداختم که کاملا متفکر بود و داشت اطراف را می پایید هنوز یادم نرفته بود چه طور دل و روده مان را از دهانمان بیرون آورد تا بالاخره از دست جاسوس های باده راحت شدیم. روبروی در ورودی هتل در سمت دیگر خیابان پارک کرده بودیم و سکوت ماشین تنها با صدای بوق ماشین های اطرافمان شکسته می شد.
_به چی فکر می کنی؟
نیم نگاهی به من انداخت و دوباره به بیرون خیره شد:
_به اینکه توی اون جعبه چیه که این دختره دنبالشه و اینکه چرا هر دردسر و معمایی آخرش به تو ختم می شه؟
نه یک روز، نه دو روز، بلکه تمام مدتی که در حال فرار از مرگ بودم یا هربار که جانم به خطر می افتاد این سوال پر رنگ تر از قبل می شد واقعا چرا من؟
نفسم را آه مانند بیرون دادم و به جای خالی رایان و پریناز نگاه کردم:
_ ای کاش حداقل این رو می دونستم!
از روی جی پی اسی که از پایگاه آورده بودیم موقعیت آن دو نفر را چک کردم، رایان روی یکی از ساختمان ها مستقر شده بود و پریناز داخل هتل بود.
امین به سمتم برگشت و مایل نشست:
_جدی می گم، هیچ استدلال هرچند مسخره ای به ذهنت نمی رسه؟
سرم را به طرفین تکان دادم: _متاسفانه هیچی من یه دفعه وسط این ماجرا افتادم!
اینبار او تکذیب کرد:
_تو یه دفعه وسط ماجرا نیومدی؛ برات از قبل برنامه ریخته بودند.
اگه نظر من رو بخوای می گم موقعیت الانت به خاطر یه ماه یا دو ماه پیش نیست تو قبل از مرگ شاهین جانشینش بودی.
اخم کردم:
romangram.com | @romangram_com