#ارباب_تاریکی_پارت_113


_ تو مال این حرفا نیستی پسر جون!

به سمتش خیز برداشتم که صدای جیغی از بیرون شنیدم.

خشکم زد.

نگاهی به پشت سرم انداختم. پریناز اینجا نبود!

ضربه ی محکمی پشت ساق پایم خورد و همین که خواستم از خودم دفاع کنم، به پشت روی زمین افتادم و سرم به پایه‌ی صندلی واژگون شده‌ی سناتور خورد. جلوی چشم هایم سیاه شد و برای لحظه ای هیچ ندیدم اما این حالت خیلی زود از بین رفت و با دید تاری سناتور را دیدم که از روی بلند شد و به سمتم آمد.

سناتور: می تونستیم همکار بشیم اما تو نخواستی، تو به اون مهرداد عوضی اینقدر اعتماد داشتی که بخوای به من شک کنی! همه‌ی آتیشا از گور اون بلند می شه. اول تورو می کشم بعد اون

اما قبلش باید تصویه حساب کنم!

روی قفسه‌ی سینه ام نشست و نفس کشیدنم را مختل کرد.

ضربه ای که به صورتم زد، آن قدر محکم بود که گوش راستم سوت کشید و گیج شدم. قبل از اینکه بخودم بیایم ضربه‌ی دوم را سمت دیگر صورتم زد.

داشتم خفه می شدم و برای ذره ای اکسیژن تقلا می کردم؛ اما او کنار نمی رفت تا نفس بکشم، انگار از جان کندن من لذت می برد. سرم به شدت درد می کرد و دیدم تار تر شده بود. به معنی واقعی کلمه داشتم می مردم.

با آخرین توانم هر دو پایم را بالا آوردم دو طرف سرش گذاشتم و روبه عقب کشیدم. دست هایش از دور گردنم رها شد و وزنش کمی از روی سینه ام کنار رفت؛ قبل از اینکه بتوانم نفس بکشم به سرفه افتادم.

هردو پایم را عقب کشیدم که او هم به عقب پرت شد و روی زمین افتاد.

به پهلو چرخیدم و به قفسه‌ی سینه ام چنگ زدم، برای ذره ای اکسیژن دست و پا می زدم اما سرفه امانم را بریده بود. حس می کردم گلویم با هربار سرفه خراشیده می شود دوباره طعم خون را احساس می کردم.

سناتور از غفلت من ایستاده کرد و دوباره نشست. می توانستم همان موقع با پیچاندن پاهایم گردنش را بکشنم اما من قاتل نبودم.

هنوز روی زمی افتاده بودم اما دیگر سرفه نمی کردم.

کلتی که از پشت کمرش بیرون کشید به من فهماند که نکشتنش زمانی که می توانستم، حماقتی بزرگ بود!

اما من قاتل نبودم من پزشکی بودم که جان مردم را نجات می داد.

سناتور: دست کم گرفته بودمت، مرد مبارزه ای و بدرد بخور و البته باهوش!

حیف حیف که هیچ کس نمی فهمه تو یه سامورایی رو شکست دادی و زمین زدی می دونی چرا؟

پوزخندی زد و اسلکه را به سمت من نشانه رفت؛ فاتحانه گفت:

_ چون وقت مرگت رسیده!

روی زمین غلتی زدم و از شلیک اولش جاخالی دادم.

کل تنم و بخصوص شانه ی زخمیم درد می کرد اما الان وقت ماندن نبود.

به سمتش خیز برداشتم و زمانی که خواست دوباره شلیک کند، مچش را گرفتم و بالا بردم که تیر به سقف خورد.

دوباره روی زمین افتادیم و چند بار غلت زدیم، سعی داشتم مسیر اسلحه را از دو نفرمان منحرف کنم اما او می خواست به من شلیک کند.

دوباره چرخیدیم و این بار پشت من به زمین خورد. به دستم چنگ زد و لوله‌ی کوتاه اسلحه را وسط سینه ام گذاشت. پوزخندی زد و با حرف گفت:

_تو مردی!

_نه!

با زانو محکم زیر شکمش کوبیدم که صورتش قرمز شد؛ از غفلت و درد او استفاده کردم و دوباره غلت زدم و اینبار من بالا بودم دست هردونفرمان دور اسلحه چفت شده بود، خواستم اسلحه را از دستش بیرون بکشم که صدای شلیک در اتاق پیچید.

نفسی بود که می رفت و می آمد سخت و بی رقبت.


romangram.com | @romangram_com