#ارباب_تاریکی_پارت_112

این مرد چقدر نفرت انگیز بود، حیف لقب مرد!

از دست خودم عصبانی بودم، چرا اینقدر احمق بودم که به مهرداد شک کنم و به حرف این مرد گوش بدهم؟

مهرداد!

از جانش برای من مایه گذاشت و من فکر کردم او قصد سوء استفاده دارد.

قدم دیگری برداشتم:

_تحریکم کردی که برم تحقیق کنم بعدم لوم دادی، می دونستی مهرداد اونجارو پیشنهاد می کنه مگه نه؟

پک محکمی به سیگارش زد:

_شما ایرانیا یه ضرب المثل دارید همه چیز را همگان دانند!

من از این ضرب المثل توی زندگیم خیلی استفاده کردم؛ چه حالی می شی اگه بهت بگم بین رفقایی که اینقدر بهت نزدیک هستند یه جاسوس دارم؟

شرارت از صدا و چشم هایش می بارید. دوباره خودم را لعنت کردم که چرا به این شیطان اعتماد کردم؟

_حرفت رو باور نمی کنم.

پوزخندی زد:

_ جدا؟ ولی شما خودتونم به این نتیجه رسیده بودید، تو، مهرداد و آرش!

نفس در سینه ام حبس شد او چطور می دانست؟ چطور از صحبتی خبر داشت که بین ما رد و بدل شده بود؟

یعنی...

یکی از ما جاسوس بود!

خودم که نبودم، به مهرداد اعتماد کامل داشتم پس فقط...

با چشم های گشاد شده به سناتور نگاه کردم؛ پوزخند تمسخر آمیزی بر لب داشت:

_آرش، ها؟

ابرو بالا انداخت و گفت:

_ شایدم پریسا!

پریسا! اصرار کرد که همراه من بیاید؛ از جلسه‌ی روز بعد خبر داشت ولی باز هم خواست که...

با صدای قهقهه ی او، خشم تمام وجودم را فرا گرفت و به سمتش حمله بردم و دو طرف یقه اش را گرفتم.

_داری چیکار می کنی آشغال؟ تو کی هستی؟

همانطور که می خندید گفت:

_ من کیم؟ واقعا من کیم؟ تردید بدترین درد دنیاست بهزاد، بدترین درد دنیا!

مشتم را با تمام قدرت حواله ‌ی صورتش کردم که همراه با صندلی روی زمین افتاد.

می خواست مرددم کند، می خواست اعتمادم را از بین ببرد تا تنها شوم و کاملا در اختیار اهداف پلید او قرار بگیرم قبلا یک بار فریبش را خورده بودم.

نفس نفس می زدم:

_یا حرف می زنی و می گی جاسوس کیه و خودت داری چه غلطی می کنی، یا اینقدر می زنمت تا از نفس کشیدنت پشیمون شی.

روی زمین نشست و گفت:

romangram.com | @romangram_com