#ارباب_تاریکی_پارت_106
_اون سالمه قربان، فقط زخمی شده.
سیگارش را گوشهی لب هایش گذاشت و لبخند محوی زد این پسر هفت جان داشت که تا امروز زنده بود!
پک عمیقی به سیگار زد:
_با واسطه هامون صحبت کن که بار اون یارو رو از مرز عبور بدن در ضمن بهش بگو تا زمانی که من نخواستم دیگه دور و بر بهزاد و گروه شکارچیا پیداش نشه، تاوان سرپیچی رو براش توضیح بده تا بفهمه که من جدیم.
مرد تا کمر خم شد و تعظیم کرد: _امر دیگه ای قربان؟
دوباره پکی به سیگار زد:
_ هوای فرانسه خستم کرده می خوام برگردم ایران، برای چند روز آینده بلیت بگیر که برگردم.
مرد کمر راست کرد و با تعجب گفت:
_ اما قربان...
سیگارش را در جا سیگاری خاموش کرد:
_کاری که گفتم رو انجام بده در ضمن می خوام هرچه زودتر کار کیا و دار و دستش رو تموم کن بهزاد خیلی باهوشه٬ ممکنه تا الانم فهمیده باشه.
مرد دوباره تعظیم کرد و بی صدا از اتاق خارج شد.
خیلی زود به ایران بر می گشت با وجود مهرداد و بهزاد چه کارها که می توانست انجام بدهد!
فقط راضی کردن بهزاد کمی سخت بود.
بهزاد، این پسر اورا به یاد دوران جوانی خودش می انداخت. باید مراقبش می بود!
لبخندی زد و از روی صندلی بلند شد و پشت پنجره ایستاد؛ هوا گرفته و ابری بود. آهی کشید.
بهزاد هنوز از نصف توانایی هایش خبر نداشت اگر می فهمید، هیچ کس از انتقامش در امان نمی ماند.
فصل پنجم
پریناز
پول خرید ها را حساب کردم و دو نایلون بزرگ را از روی زمین برداشتم از فروشگاه خارج شدم.
نگاهی به دو طرف خیابان انداختم و سریع خودم را به ماشین رساندم.
با ریموت در صندوق را باز کردم و هر دو کیسه را داخلش گذاشتم.
عادت نداشتم همیشه خرید های خانه را انجام دهم، اما اینبار به درخواست مادرم این کار را کردم.
در صندوق را بستم و سوار ماشین شدم. برای یک پلیس رعایت قوانین حرف اول را می زد برای همین اول استارت زدم، کمی مایل شدم تا کمر بند را ببندم که برق جسم سقیدی به چشمم خورد.
بدون اینکه برگردم یک دستم را روی کمربند گذاشتم و دست دیگرم را آرام به سمت جیب مانتویم بردم.
در یک لحظه کلتم را از جیب بیرون کشیدم و به طرف فاصلهی دو صندلی جلو چرخیدم و اسلحه را روی سرش گذاشتم.
_از جات تکون نخور.
هر دو دستش را به علامت تسلیم آرام بالا اورد و گفت:
_ از دست این همه جانی و قاتل جون سالم به در نبردم که تو من رو بکشی؛ منم پریناز٬ اسلحه رو بذار کنار.
لوله ی کلت را کنار کشیدم و با حیرت گفتم:
_ بهزاد؟
romangram.com | @romangram_com