#ارباب_تاریکی_پارت_105
در اتاقم را باز کردم و وارد شدم. روی تنها صندلی اتاق نشستم و منتظر به ان دو نفر نگاه کردم.
_چی فهمیدید؟
مهرداد دستی به زخم های متعدد گردنش کشید:
_ سیم کشی برق دستکاری شده، آتیش سوزی دقیق از سالنی که ما توش جلسه داشتیم شروع شده اونا خبر داشتند!
آرش ادامه داد: و اینکه می دونستند تو به ریاست این گروه رسیدی، بین ما جاسوس هست بهزاد!
ادامه دادم:
_و بین ما
تو خیلی شانس آوردی که بیرون بودی.
اخم کرد:
_نکنه فکر می کنی...
_ من هیچ فکری نمی کنم، فعلا باید بررسی کنیم ببینیم کار کی بوده؛ در ضمن برای امنیت بیشتر خودتون بهتره تا حد امکان از من دور باشید!
مهرداد سر تکان داد و گفت:
_ تا ویلای لاویج امن بشه اینجاییم؛ در ضمن یه تیم از آگاهی دارن روی پرونده تحقیق می کنند پریناز نتایج رو بهمون می گه!
بی فکر اما با اشتیاق گفتم:
_ پس خودم می رم خبر جدیدو ازش می گیرم، امشب چند جا کار دارم!
قبل از اینکه بتوانند اعتراضی کنند در اتاق را باز کردم:
_ خسته اید؛ بهتره استراحت کنید.
با نارضایتی و اجبار از اتاق بیرون رفتند. در را بستم و به آن تکیه دادم کاسه ای زیر نیم کاسه بود و در این چند روز انزوا نشینی فهمیده بودم که این کار ها فریب هستند.
هدف اصلی و مشکل بزرگ جایی در انتظارم بود.
(سوم شخص)
لیون _فرانسه
صدای قدم های بلند و شتابانی که در طول سالن می پیچید به گوشش رسید. صندلیش را به سمت پنجره قدی چرخاند و پا روی پا انداخت.
در اتاق باز شد و صدای سرخوشش آمد:
_ قربان؟
صدایش آهنگ گیرا و پر ابهتی داشت:
_ بگو.
مرد قدمی جلو گذاشت و با آرامش گفت:
_ همه کشته شدند، علاوه بر آون ها دکتر عارفم مرد؛ بقیه هم زخمی شدند.
دستش را جلو برد و اشاره کرد تا مرد خبر رسان برایش زیر سیگاریش را بیاورد. کمی خاکستر سیگار را در زیرسیگاری تکاند
_از مهرداد چه خبر؟
romangram.com | @romangram_com