#ارباب_صدایم_کن_پارت_161

تا زمانی که هستم از هیچی نترس.

دستمو کشید و منو توی آغوشش کشید.

شاید هر زمان دیگه ای بود پسش میزدم وشایدم از دستش عصبانی میشدم ولی حالا به آغوش برادرانش احتیاج داشتم.

بعد از اینکه راحت توی بغلش گریه کردم عقب کشیدم که نگاهی بهم کرد وگفت: بهتری؟

خوب بودم ..معلومه که نه ...ولی دیگه نمی لرزیدم.

- ممنون ....بهترم.

- چرا نمی ری خونه؟؟

- اینجا خیالم راحتره .

- موندنت اینجا کمکی نمی کنه برو استراحت کن.

- نه لزومی نداره.

- چرا با خودتم لج می کنی؟

- لج نمی کنم فقط .....

- فقط چی ....نترس اون مرد جا زدن نیست.

بغضی که دوباره تو گلوم جاگیر شده بود رو عقب روندم از جام بلند شدم.

- کجا؟؟؟

-میرم نماز بخونم زود برمی گردم.

شاهرخ سری تکون داد ودیگه حرفی نزد.

قسمت هشتادویکم

سلنا

---------------------------

romangram.com | @romangram_com