#ارباب_صدایم_کن_پارت_160
قدرت هرکاری ازم سلب شده بود.
دیوانه وار شروع کردم به دویدن.
صدا هرلحظه دورتر و دورتر میشد.
نمی دونستم چرا نمی خواستم از اون صدا که برام از هر صدایی آشناتر بود دور بشم.
ناگهان تو جام ایستادم .
همه جا شروع کرد به لرزیدن.
از ترس اینبار با تمام قوام داد زدم......
از خواب پریدم وپریشون به اطرافم نگاه کردم که متوجه ی چهره ی نگران شاهرخ شدم.
- آروم باش....نترس..کابووس دیدی.
کمی توی خودم جمع شدم تمام بدنم میلرزید.
با صدایی مرتعش گفتم: تارکام خوبه؟
نمی دونم چرا این طور بی وقفه ازش پرسیدم.
شاید میترسیدم حالش بدتر شده باشه.
سرشو پایین انداخت وگفت: فعلا که تغییری نکرده.
نالیدم: آخه چرا بهوش نمیاد ..
- نمی دونم....
- شاهرخ میترسم خیلی میترسم.
نپرسید از کی؟ نپرسید از چی ؟
فقط گفت:
romangram.com | @romangram_com