#زحل_پارت_96
طلعت _ آقای دکتر برین، چرا ایستادین؟این دختر مرد از درد .
بردیا_درد زایمان دقیقه ای می گیره ول می کنه،می خوام رد کنه بعد حرکت کنیم ...خوبی ؟زحل! تموم وزنتو بنداز رو من ،من حواسم هست... گریه نکن ...
_ ولم کن... خودم ...خودم میام
بردیا زیر لب گفت:باز شروع کرد سه ساله ی لجباز"انگار اصلا از هم دور نبودیم، با همون لحن همیشه حرف می زنه....
شوهرت مرده زحل !خدا منم بکشه با این دلم"
طلعت _ زحل جان کمرت کش میاد،، نرده رو گرفتی، ول کن، منم حواسم هست...
بردیا جاشو عوض کرد ،جا ی دستم ،کمرم ر و در بر گرفت، بوی تنش باعث شد مورمورم بشه،بچه ها... بچه ها انگار بوی باباشونو حس کردن..
قلبم فرو ریخت "بچه ها ی بردیان ؟من بچه ا ی که ازش حامله بودم رو کشتم، که الان بچه دار بشیم برای یه زن دیگه ؟مهری رو بگو!!!وااای بردیا چرا رفته اونو گرفته ؟!بچه هامو به اون می ده ؟!نمی خوام بچه هامو به کسی بدم....
دردم دوباره گرفت ، یردیا با عصبانیت گفت:
_ لعنت به این پله ها .
یکی از همسایه ها گفت :
romangram.com | @romangram_com