#زحل_پارت_81
بهناز خندید و گفتم :رئیس زندانن؟ملت شصت روز تو صفن، تا رئیس روئسا ببین،خدا شانس بده، به موبایلت زنگ می زنه؟
بهناز بلند زد زیر خنده ،طلعت اخمی تصنعی کرد و چادرشو جلو کشید و گفت:
_ درمورد صالح بود به خدا.
_ همین یه خط آخر قبلِ خداحافظی ؟"نگاهم به گوشه ی سالن بیمارستان افتاد ، مانی بود، خود مانی بود، یه عکس رادیو گرافی دستش بود و نگا تسکوپ رو زد و همراه مریض اومد بغلش، ایستاده بودند. تقریبا سه سال و نیمه که ندیدمش ....بردیا کو ....بردیا کو....دورتا دوو هراسون نگاه کردم ،طلعت و بهناز حرف می زدن، اما نمی شنیدم.
بهناز آرنج دستمو گرفتو گفت :زحل !
اومدم بگم "مانی این جاست برادر بردیا ولی طلعت پیشم ایستاده بود و نگران نگاهم می کرد ،دهنمو بستم و بهناز با نگاهش بهم فهموند خودمو کنترل کنم ،رو به طلعت گفت:
_ برو یه شیشه آب معدنی بخر...
طلعت _ باشه این جا بشینید ،چش شد یه هو...
روی نیمکت سالن نشستم و زیر لب گفتم :بهناز ... مانی این جاست برادر بردیا ...بردیا کو؟!
چشمامو محکم بستم ،بهناز منو به آغوشش گرفت و گفت:
_ آروم باش ،هیس بیا بشینیم...
romangram.com | @romangram_com