#زحل_پارت_79
یه خانمی اومد داخل ،حدوداچهل و پنج شش ساله ،بسیار ظاهر ساده ای داشت ،از کنار شونه ی بهناز سری کشیدم تا بهتر ببینمش ،قد متوسط،پوست گندمی،موهایی که ریشه های سفیدش بیرون زده بود اما روی موها قهو ه
نیلوفر قائمی فر, [۰۴.۰۹.۱۷ ۲۲:۰۱]
ای شکلاتی روشن بود ،یه عینک فرم دار ظریف به چشمش بود ،روسری طرح دار سرش بود ،صورتش لاغر بود ،بدنش همین طور ،یه صدای نازکی داشت که ته صداش یه ناز زنانه نشسته بود ،بی اختیار به دلم نشست، حس کردم از قماش طلعته،بی ریاست،بی نقابه، با خانم دکتر سلام علیک کرد و رو به بهناز ایستاد. از پشت بهناز بیرون اومدم و سلا کردم ،تو چشماش دو حس نشست، اول غم، بعد محبت.
_ سلام عزیزم ،خوبی ؟!..."اومد جلو ،بهناز برگشت نگام کرد با تعجب نگاش کردم خانم دکتر گفت:
_ زحل جان ،ایشون همسر دکتر سقراط هستند.
دستمو جلو بردم ،انتظار داشتم ناخن های کاشته شده و لاک زده و مرتب باشه، اما ناخن ها تنها مرتب بود، بدون لاک یا اندازه ی بیش از حد بلند ،باهام دست داد و گفت :
_ من مهری هستم .
_ زحلم.
_ اجازه هست ؟"می خواست به شکمم دست بزنه ،با سر اشاره کردم و دستشو رو شکمم گذاشت ،بچه ها تکون کوچکی خوردن و لبخندی زد و گفت":
_ می دونستی خیلی خوشبختی که می تونی حس کنی تکون خوردنشونو؟
سری تکون دادم و گفتم :اونی خوشبخته که این لحظه ها براش خاطره بشه، نه من.
مهری خانم با غم عجیبی نگام کرد ،لبخند تلخی زدم و سر به زیر انداختم و بهناز گفت :
romangram.com | @romangram_com