#زحل_پارت_75
_ دکتر نیومد صدای قلبشونو این بار بشنوه؟
بهناز _ چرا ! دم در بود.
_ دم در بود ؟
به بهناز نگا کردم ،دکتر شبیه بابا لنگ درازه !خوب چرا نمیاد مقابلم ؟حتما چون به صالح قول داده !سکوت کردم سوالی نپرسیدم ،شش ماهه از صالح خبر ندارم، فقط تلفنی حرف می زنیم، بالاخره کمی راه اومده ،طلعت می گفت":یکی دوبار دکتر با همسرش به ملاقات صالح رفتن ...خدا خیرش بده، زنشو برده ،صالح رو شیر فهم که نه واقعا خر فهم کرده ،چهار ماه دیگه صالح آزاده ،این دکتر این قدر خیر خواهه، خوب بدبخت پولدار ، پولو بده این مریضه، بی چاره رو بیاریم بیرون دیگه!
زحل یارو بچه اش تو شکم تواه، اکنم نه یکی، دو تا، معلومه که می ترسه ....یه جور گروگان گیریه،صالح تو زندان، بچه های دکتر تو شکم من، چه هاش ؟... قلبم هری ریخت ...دوستشون دارم ...به مانیتور نگاه کردم، می تونستم ببینمشون، یه دختر یه پسر ،سالمند ،بغض گلمو گرفت ،دلم می خواد خودم بزرگشون کنم ،خودم شیر بدم ،خودم بغلشون کنم،لالایی بخونم ...من دوتا بچه دارم ،خون من هم تو رگ هاشون هست ،بهناز که دستمو گرفته بود فشار کوچکی به دستم داد ،نگاهش کردم و با سر اشاره کرد :
_ چته. "آروم با صدای خفه گفتم ":
_ دوستشون دارم "نگاه بهناز شبیه باغ خزون زده شد. آروم با بغض و با صدای گرفته گفتم:
_ بهناز چه طوری بدم برن ؟!اینا بچه هامن.
بهناز با بغض گفت :الهی بگردم !
با دستمال رو شکممو پاک کردم و دکتر گفت :
_ گزارشو به شما بدم یا دکتر ؟
romangram.com | @romangram_com