#زحل_پارت_72
_ مانی برادر بردیا، وقتی هدی دوست منو خواست، یعنی می خواست، هدی معتاد بود، بعد ترک دیوونه شده بود ..مانی می خواستش بهناز ...می خواست ...پسری که یکیو بخواد، اونو نمی بره خونه اش، می ره از خونواده ی دختر ،دختره رو می خواد، مثل صالح...مثل صالح که این قدر منوخواست که بیماریشو نگفت ، چون ترسید من قبولش نکنم ،کارشو تأیید نمی کنم اما خواسته بهناز ...اون جوری که بردیا نمی خواست...
بهناز با ناراحتی فقط نگاهم کرد و گفتم:
_ من هیچ وقت با صالح کابوس ندیدم ،هیچ وقت بعد از رابطه وحشت زده نشدم ...من حتی کوچک ترین استرسی از اون غول ترسناک فکر از دست دادن ،نسبت به صالح نداشتم، می دونی چرا بهناز ؟چون به صالح مطمئن بودم که منو می خواد، اما نوع رابطه ی بردیا با من، همیشه منو حقیر کرد ،خوردم کرد، از من به عنوان دست گرمی استفاده کرد ...
بهناز بلند گفت :این طور نیست .
با تعجب گفتم :هست!چرا نیست !!پس چرا عقد نکرد ؟بعد اون همه همخونگی چرا رفت؟
منو ترک کرد ..ترک کرد ...تنها کسی بود که دوستش داشتم و می خواستم، منو با ترکش کشت بهناز ...
هزار بار گفت خونواده ش مهمن، به خاطرشون از همه می گذره ، آخرم از من و..."با صدای خفه گفتم"
_ بچه امون گذشت
"دستمو رو شکمم گذاشتم با یه حسی،یه حس ترحم یه حسِ ...یه حسِ ...شاید مادری بود با همون صدای لرزون گفتم":منم بچه امو کشتم، حتی نتونستم حسش کنم بهناز ....حتی نتونست ...منو حس کنه و کشتمش ...
بهناز جلوتر اومد سرمو نوازش کرد و گفت :
_ زحل آروم باش ..
romangram.com | @romangram_com