#زحل_پارت_71

بهناز با تعجب گفت :کی گفته؟

_ کی گفته ؟!رفتم دم خونه ش هنوز خالیه، کسی درو باز نکرد. بیمارستانش رفتم،نبود.

بهناز _ خوب شاید آدرسش عوض شده .

_ اصلا هر چی، نمی خوام بهش فکر کنم "دستمو جلوی صورتم گرفتم درونم غوغا بود ..غوغا ...قلبم می کوبید ،مورمورم شد ... چه قدر در تمنای وجودشم هنوز، استغفرالله...استغفرالله ...

آخ زحل به کجا رسیدی استغفار می کنی؟"

بهناز _ مشکل چی بود ؟

اشکامو پاک کردم و گفتم :

_من تو نوجوونی بارها در شرایط تعارض بودم ... کابوس می دیدم...وقتی با بردیا بودم، آخر رابطه حالم به شدت بد می شد ،حس می کردم بردیا بهم تعارض کرده ،سها می گفت"وقتی بردیا نامحرمه و تو اینو می دونی، ضمیر نا خودآگاهت داره تموم میل های تورو سرکوب می کنه و به جاش ترس و وحشت و اضطراب در انعکاس تقاضای غریزه ام نشون می ده ،این ترس ها و ..برون ریزی می شه .."من از این که بردیا رو از دست بدم خیلی می ترسیدم ،تو زندگی باهاش آرامش نداشتم، از چیزی هم که می ترسیدم، سرم اومد ..آخرشم منو تو بدترین شرایط ول کرد.

بهناز _ اون که نمی دونست تو حامله ای .

_ بردیا می دونست هم می گفت نباید می شدی، الان پدرم مهمه، سقط کن.

بهناز با غم گفت آره ..شاید..


romangram.com | @romangram_com