#زحل_پارت_68
_ خواهش می کنم حرفی که می زنم بین خودمون باشه ،بهناز نمی خوام طلعت بفهمه.
بهی سری تکون داد و دستمو گرفت و گفت:
_ حتما ،حتما عزیزم.
_ خیلی از زندگیم باصالح گذشت که یاد این افتادم که مشکل من حل شده .
یعنی بهی ...ببین چه قدر...غرق بودم تو غصه های خودم که نفهمیدم صالح درمان کرده منو...من جنون گرفته رو،وقتی رفتم روستا فهمیدم پدرم و خواهرامو از دست دادم، برام خیلی سنگین تموم شد ،خیلی اما تحمل می کردم می دونی چرا ؟می دونی چرا زنده ام ؟چون من تمام عمر اونا رو از دست داده بودم، فقط امیدم از دست رفته بود من برای امیدم اشک می ریختم...
به بهناز نگاه کردم و گفتم :تو این سه ماه فهمیدم ...اون سه سال چی شد !اشکای من برای از دست دادن بردیا بود ،بردیا اونی بود که عاشقش بودم .
بهناز با غصه نگام کردو بی صدا گفت :عزیزم!
_ وقتی بردیا رفت از ایران، فهمیدم بر نمی گرده ، گفت منو به داداشش سپرده، مانی یک بار حال منو نپرسید، معلوم بود سپردنی در کار نبوده، دیگه بر نمی گشت...بردیا خونواده دوست بود، باباش حالش بد بود ،رفت...عجله ای ...دست پاچه ...بهناز من ازش حامله بودم ...
بهناز بلندو ناگهانی گفت :بچه ؟!!
طلعت _ چی شده ؟گوشی گوشی ؟چی شده بهناز؟
یکه خورده بهنازو نگاه کردم و بهناز دستشو آروم به معنی "صبر کن"و رو به طلعت گفت:
romangram.com | @romangram_com