#زحل_پارت_67

بهناز بلند شد اومد دستمو گرفت و گفت:

_ می فهمم چی می گی اما الان حامله ای که احتمال داره دو قلو باشه ،با این حال و اوضاع ،رو ح وروانت بدتر رو بچه ها تأثیر می ذاره،تومسئولی زحل،تو هر حسی می کنی هورمونات تغییر می کنه و روی بچه اثر می ذاره ...صالح عاشق تو بعد وضع حمل وقتی ببینتت همه چی برمیگرده به حالت اول .

با بغض گفتم:دلم براش تنگ شده بهی ،دلم...من فکر می کردم دوستش ندارم اصلا به جبر ازدواج کردم از رو بی کسی بی خانمانی، ولی فهمیدم که دوستش دارم ،ساده است ،بی عقله، بی گدار به آب می زد اما منو دوست داشت حسی که همیشه محتاجش بودم ،من هیچ وقت صالح رو مقایسه نکردم ،در صورتی که آدمیم که همه چیزو مقایسه می کنیم ،این،این کار رو کرد پس چرا برای من نکردن چرا من نشدم چرا من ندارم ...من با تمام صفر بودن زندگیم، چون صالح دوستم داشت، ندیدم کم

بودارو که مقایسه کنم می فهمی من محتاج محبت بودم و صالح به هم محبت می کرد حتی وقتی من بهش حسش نداشتم.

بهناز نگاهم کرداز اون نگاها که موج اعتماد توش آروم گفت:

_ عاشق بودی؟

سری تکون دادم، به طلعت نگاه کردم ،هنوز داره با تلفن حرف می زنه خوبه فرستادمش زنگ بزنه ....به بهناز نگاه کردم و گفتم :

_من تهران زندگی می کردم ....زندگی بدی داشتم خیلی بد ...یکی اومد فکر کردم فرشته ی نجاتمه...عاشق شدم چون فکر کردم بهم اهمیت می ده ....اما همیشه با برادرش مقایسه اش کردم ،عشقش کوفتم می شد بهناز چون برادرش عاشق تر از اون بود، نه نسبت به م، نسبت به صمیمی ترین دوستم. روزای زیادی حسرت خوردم باهاش همخونه بودم ،یه دوستی داشتم که همکارم بود اسمش سها بود ،سها مؤمن بود نه مدل من که به جبر چادر سرمه ،مؤمن واقعی ...من که از گناه سر در نمی آوردم، بهم گفت "هم خونگی با یه مرد نامحرم گناهه،معصیته، خودت بد می بینی "...بهناز من بد دیدم...عاشق بودم و اون منو فقط برای منفعت خودش می خواست، تازه منتم سرم بود که من هیچ وقت رابطه ای کامل با هات نداشتم که آینده ت رو نگیرم، نفهمید این حرفش چاقو تو قلب منه، چون اعلام می کرد من تورو نمی خوا، فقط چون زندگیت داغونه، کَس و کار نداری، دارم ازت سوءاستفاده ی مسالمت آمیز می کنم. می دونی چرا کارمو تموم نکرد ؟که هیچ وقت شکایت نکنم ازش ،که نتونم اعاده ی حیثیت بکنم...که اگر درآینده مردی منو برد دکتر ،دکتر گواهی سلامت بده ،حتی برد پزشکی قانونی ...وای بهناز تا این جاشو فکر کرده بود ...صالح بدبخت من ...صالح بدبخت من.. ای خدا ...اون کجا، این کجا؟!سها چشمامو باز کرد ،من یه مشکلی داشتم، نمی دونستم از کجا آب می خوره،کابوس های وحشتناک ،فریاد های بی وقفه، همیشه گرفتارش بودم اما با ورود به زندگی اون، نه این که درمان نشدم، حتی تو بیداری هم سراغم اومد .

بهناز با تعجب و مشتاق گفت :

_ چه طوری؟!!!کابوس چه طوری تو بیداری سراغت اومد .

به طلعت نگاه کردم، کلا صالح و یادش رفته !چی می گه به اون مسئولٍ...


romangram.com | @romangram_com