#زحل_پارت_244

_برو با بزرگترت بیا "ذهن هر دو مون به اون روز بعد بیمارستان وقتی مانی گفت می خواد با هدی ازدواج کنه، گفتم باید پدرو مادرتون بیاید، رفت"

بردیا خندیدو گفت:باید اون روز همون جا منم کار مانیو می کردم،دیر جنبیدم.

به آوا و آوات نگاه کردم،پنجه های دستمو توی پنجه های دستش قفل کردم،سرمو بوسید و گفت:

_جوابمو ندادی.

بهش نگاه کرد م و گفتم:همه ی کس و کارم مردن، نمی دونم با اجازه ی کی بهت "بله"بگم، فقط دو تا بچه هامون هستن...

بردیا باز سرمو بوسید و گفت:جای همه رو پر می کنیم باهم،جای همه شون دوسِت دارم .

بوسیدمش و گفتم:

_منم دوست دارم، بله.

پایان

....................
کانال شخصی نیلوفر قائمی فر

@Nilufar_Ghaemifar

romangram.com | @romangram_com