#زحل_پارت_243

"خندیدم و گفت"

:

_شاید همین دو تا بچه نباشن ها،مثلا سه چهار تا...

_آره یه گله بچه هان؟

بردیا خندید و آغوشش و باز کرد و تو بغلش رفتم و گفت:

زحل خانم گوشاتو باز کن چی می گم...

_باز امرو نهی؟

"بردیا خندید و کف دستشو رو سرم گذاشت و گفت":این تو چی می گذره؟

بوسیدمش و با خنده گفتم:فکرای ناجور "

بردیا خندید ، پر رنگ تر از همیشه و بعد خنده اش تبدبل به لبخند شد و گفت":ازت خواستگاری نکردم ،می خوام الان خواستگاری کنم...باهام ازدواج می کنی؟

با خنده گفتم:


romangram.com | @romangram_com