#زحل_پارت_204
"باحرص نگاش کردم،همه از اتاق رفتن بودن،بردیا سرمو بوسید و گفت:
_میام، برو میام...
فقط نگاش کردم و بردیا سریع رفت بیرون،آوا و آوات وسط اتاق ایستاده بودن توی اون روروئکاشون و منو نگاه می کردن. قلبم فرو ریخت "بچه های بردیان"،این تیتر از سرم عبور کرد و گفتم:
_جان... منو این طوری نگاه می کنین، دلم ضعف می ره ها...مامان مهری دوباره برمی گرده...
بچه هارو حاضر کردم و تلفن خونه زنگ خورد، بهناز بود. با عجله گفتم:
_بهی... بهی...تو رو خدا از مهری خبر بده،تو تو بیمارستانی...
بهناز _زحل من شیفت نبودم،بردیا تازه زنگ زده خبر داده،فعلا تو اورژانسِ تا ببرن بیمارستان سه بار دیگه تشنج کرده،بردیا گفت بیام دنبالت حاضری؟
_بهناز...بهناز می شه بیای آواو آواتو بگیری فمن برم بیمارستان
بهناز با تعجب گفت زده به سرت؟بردیا میکشتت اون جا ببینتت.
چنگ به لباسم زدمو گفتم:بهناز من عذاب وجدان دارم
بهناز سکوت کرد و با بغض گفتم:حس می کنم باید برم پیشش تا جبران کنم.
romangram.com | @romangram_com