#زحل_پارت_191


درست عین یه عطش خیلی شدید بود،یه عطش توصیف نشدنی،این قدر که نفس کم می آوردیم ، ما دست نمی کشیدیم،هیچ وقت ، حتی وقتی باهم زندگی می کردیم، وقتی یه شب خیلی خوب باهم داشتیم،حتی برای اولین بار...هم این طوری نبوسیده بودیم،این بار با یه درد دوری عمیق این بوسه شروع شده بود،هر قدر ادامه داشت میل به بیشتر ادامه دادن تموم نمی شد؛حتی چند بار تو ذهنم چندتا تیتر اومد:

+بردیا متاهله

+زحل بسه، تو زنش نیستی

+زحل تو زن صالح هستی

+مهری خانم!

اما همه ی تیترا تو یک صدم ثانیه خط می خورد.

نفس زنان همدیگرو نگا می کردیم،بی تاب تو صورتم نگاه می کرد،موهامو کنار زد،بیشتر و بی تاب تر به جزء به جزء صورتم نگاه کرد،دستاش کنار صورتم بود،کنار دستشو بوسیدم و گفت:

_دارم دیوونه می شم زحل.

با غم سنگینی گفتم:

_دیگه نمی شه بردیا...

بردیا_تو زن منی

romangram.com | @romangram_com