#زحل_پارت_183
من ده سال آمریکا زندگی کردم،به حقم اجحاف نشد،این خانم با حرفاش باعث شد من لطمه ای ببینم که هنوز بعد از دوسال، مرد بهم نزدیک می شه، فوبیام عود می کنه. من اگر بیشتر رفت و آمد می کردم، باهاش سفر می کردم،_ نه طولانی حتی یک روز_ یه جایی سوتی می داد. من که احمق نیستم، می فهمیدم. حداقل الان از فعالیت های روزنه ام ساقط نبودم.بیا ! نمی تونم برم سرکار ، چون از مردا می ترسم،حالمو بد می کنن، منم معمارم ، همه کاراگرا و مهندسا مَردن،شدم نون خور برادرم.
با ناراحتی گفتم:ای وای!
بهناز_تو گوش کن خواهر من؛ برو پیش روانشناس،مشکلت حل می شه،همه ی مشکل های ما از اینه که خودمون نمی خوایم حل بشه.
بهار _من باید با خودم کنار بیام. برم پیش روانشناس و حرف هایی رو که می زنه رو قبول نداشته باشم، چه فایده ای داره؟
_اما همون حرفا،کمترین کاری که می کنن، اینه که افکارتو الک می کنن.
بهار_اگه بگه باید با یه مرد رو به بشی چی؟خوب یارو رو در رو می کنن، مشکلو می ذارن سر راهت تا باهاش مواجه بشی ترست بریزه.
بهناز_یه هو یه مرد کته کلفت نمیارن که... به مرور حل می شه.
_می خوای من باهات بیام؟
در اتاق باز شد و مانی و گفت:
_زحل!شام نمی دی،هلاک شدیم
خندیدم و گفتم:چرا اومدم...
romangram.com | @romangram_com