#زحل_پارت_182


_وایستادی برو بر نگاه می کنی؟تو تعادل نداری دیگه،نه به اون موقع درسته قورت می دادی آدمو، نه به الان.

شاکی تو چشمای بردیا نگاه کردم و گفتم":

_اون موقع چیزی نداشتم از دست بدم ، الان کمترین چیزی که دارم آرامشه که دست کسی آتوش نمی کم.

بردیا تو چشامم از چپ به راست، از راست به چپ نگاه کرد و از جاش بلند شد و رفت بیرون و بهناز گفت:

_تو حرف نزن،بذار بردیا تذکر بده،عاقلانه همینه،سها از بیرون قضیه همه چیو میبینه...

بهار با حرص گفت:

_همین خانم دوسال قبل باعث شد الکی الکی بایه آدم که نمی شناسم، عقد کنم، چون راه رفت و گفت:"بدون محرمیت رفت و آمد و مهمونی و سفرو ..اشتباهه،این جا ایرانه، بهار جان اگر دوتا همسایه رفت وآمد تورو ببیند و این آقا نشه ، نفر بعدی بیاد، بهت می گن دختر پسر بازه،دوسش داری ، تحقیق هم شده،ازدواج کن،عشق بعد از ازدواج پیش میاد،منم مانی رو عاقلانه انتخاب کردم،عاشقانه زندگی می کنیم.." .آخرش چی شد ؟ یه دیوونه ی روانی به پستمون خورد ، که مرتیکه سادیسمی بود. دفعه ی اول رابطه یه فصل گرفت منو زد.

"با چشمای گرد و با تعجب گفتم":

_خاک برسرش گراز وحشی! واقعا؟!...

بهار_آره دیگه ... کی می خواست تو تحقیق اینو بگه ؟ مثلا همسایه می دونه یکی با این آقا بخوابه، قبلش باید کتک بخوره؟ من چرا باید الان یه مهر طلاق تو شناسنامه م باشه؟!که مردم برام حرف در نیارن؟!

... مرده شور حرف مردموببرن که من بخاطرشون سه هفته تنم کبود بود. بعد داداش احمق من می گفت "خوب عقد نمی کردی"، خوب زن تو گذاشت؟.. هر روز خونه ی ما بود و رو اعصابمون.

romangram.com | @romangram_com