#زحل_پارت_167
از صبح تا ساعت هشت نه شب بردیا سر کار بود، بعد که می اومد،یه ساعتی رو با بچه ها سر می کرد و می رفت بالا یکی دو ساعت بالا بود و بعد از خوابیدن مهری می اومد پایین،پای تلویزیون. غذا رو خود من درست می کردم،نه من زیاد جلو ی چشم بردیا بودم نه اون،هردم نا هوشیار انگار می خواستیم از هم فاصله بگیریم
به طلعت گفته بودم دار قالیچه ام و برام بفرسته،توی هال آخر شب تا دیر وقت اونو می بافتم و خاطراتو ورق می زدم، بردیا گفته بود فقط به بچه ها برس و غذا رو درست کن،هفته لی دوبار یه خانمی میاد خونه رو تمیز می کنه.
از بردیا حقوقی دریافت نمی کردم، اما یه کارت بهم داده بود، گفته بود:
" هرچی می خوای،هرچی برای بچه ها یا خونه می خوای، بخر"
حرفی از خودم نزده بود،اصلا دو پهلو حرف زده بود.
گاهی با مهری به پارک نزدیک خونه می رفتیم و نیم ساعتی می نشستیم و مهری می گفت:"من دیگه نمی تونم باشم "اصرار نمی کردم،حس می کردم هیچ وقت نمی خواد در مورد بیماریش حرف بزنه،. چون هیچ وقت هم سوالی از من نمی پرسید که برای من آزار دهنده باشه، منم نمی پرسیدم که آزارش ندم.
اون شب آخر هفته بود و صبح بردیا زنگ زده بود گفته بود:شب همه میان اون جا"این یعنی تدارک ببین.
بردیا_چی می خوای بخرم؟
_خودم می خرم.
بردیا_با دو تا بچه می خوای بری خرید؟
_آره، مردم چی کار می کنن که من نمی تونم بکنم؟من دارم تو کالسکه می برم.
romangram.com | @romangram_com