#زحل_پارت_166
دیگه این جا نیستی شهرمون بی روحه
بی تو غصه و غم تو قلبم قد یه کوهه
برگرد
بی تو نمی شه این جا سر کرد
خاطراتت حالمو بدتر کرد
دارم می میرم بی تو برگرد
برگرد*
به هم نگاه می کردیم،کسی از این خاطرات مشترک خبر نداره،دنیای مارو کسی جز ما ندیده،اون لحظه ها همون خونواده ای بودیم که آرزوی من بود و الان...ا لان هزار دلیل ما رو از هم جدا می کرد.
کسی نمی دونست،این شعر چه قدر خاطره برای من و بردیا زنده کرد و غرقمون کرد. تا چه حد حرف دلمونو زد،نگاهمون به هم فقل شده بود، با رنج نگاهشو ازم گرفت و پشت پنجره رفت. تو سکوت به بیرون نگاه می کرد و من قامتشو رصد می کردم. کاش الان قیامت می شد و من آخرین لحظه های زندگیمو کنار عشقم و بچه هام بودم،همین چند ساعت پیش همدیگرو له کردیم و الان غرق خاطرات همیم. الان تو اتاق ایستاده به بهونه ی شیر بچه ها... من می فهمم اینو... این در مشترکو... این بی تابی بی محض و خستگی رو...اسمش "عشق"ه. دردی که درمون نداره و تورو می کشه.
سه ماه گذشت...
طلعت برگشته بود،همه سر خونه زندگیشون بودند،نصف روز و گاهی یه روز درمیان مهری پرستار داشت، هنوز نمی دونستم چه بیماری ای داره.
گاهی تو طول روز بالا می رفتم،برای منم کتاب می خوند،گاهی حرفایی می زد که غرق می شدم،عجیب ترین حس دنیارو بهش داشتم،حسادت نمی کردم ، ترحم نداشتم،شبیه منبع آرامش بود،وقتی لبخند می زدو حرفای آدمو بدون قضاوت کردن گوش می کرد،حس آرامش بهم دست می داد.
romangram.com | @romangram_com