#زحل_پارت_154

به بهناز نگاه کردم، بهناز با ترس گفت:

_بخدا من نگفتم.

صدای گریه ی سپنتا از بالای سرم اومد،دوزاریم افتاد، برگشتم به سها نگاه کردم و سپنتا رو تکون داد و گفت:

_چیه؟

_چیه؟!"تو جام جا به جا شدم، به سمتش متمایل تر شدم، بخیه هام تیر کشید و گفتم ":چیه؟!

منو از این راه فرستادی، از اون راه زنگ زدی به بردیا گفتی؟

سها با تعجب گفت:من؟!!!نه به جون بچه ام.

مانی_من گفتم.

با تعجب و شاکی گفتم:تو؟تو کجابودی که بدونی؟

مانی با سکوت نگام کرد و گفت: دکترت تو بیمارستان دوست من بود.

یکه خوردم به مانی نگاه کردم و آروم گفتم:از کجا منو می شناخت.؟


romangram.com | @romangram_com