#زحل_پارت_139
برگردونم دیدم همه دارن نگاهم می کنند تا نگاهمو دیدن همهمه کردن با صدای خفه که "بریم،بریم بچه ها خوابیدن "...
همه داشتن می رفتن بیرون که سها اومد داخل و تا منو دید بغلم کرد و بوسید و گفت:
_ببخشید تو رو خدا من شرمنده ام،بخدا سپنتا..."فقط نگاش کردم، حس کردم دقیقا با من کاری رو که هدی کرد،کرده، منو از بردیا دور کرده و خودش به مانی رسید...ولی اون از راه درست رفت،مسیر تو اشتباه بود،آخرم اونی شد که سها می گفت،ولی بردیا برگشت ایران،بردیا اگه می خواست، پیدات می کرد،به غرورش بر خورده بود، غرور چیه؟... ما می گیم "عشق "...باید می موندم، که همین طوری ادامه می دادید؟...نه؟الان که گذشته و تموم شد و رفته، می گه "بچه ام"، ا گر به عقب برگرده و بفهمه که حامله بودی ازش، می گفت الان به صلاح نیست...رفته زن گرفته...خوب تو هم شوهر کردی...
_زحل؟!! حواست کجاست؟!"به سها نگاه کردم و گفتم ":
_پی زندگی،مبارک باشه، هم ازدواجت، هم بچه ات.
سها لبخندی زد و گفت:عزیزم،منم باید کلی تبریک بگم و کلی تسلیت "با غصه سر به زیر انداختم و گفتم":
_صالح از من بدبخت تر بود،حداقل تا وقتی برنگشته بودم، ای کاش نمی مرد.
سها با ناراحتی دستمو گرفت و گفت:اون طفلک هم عمرش تا این جا به دنیا بوده،تعریف کن ببینم...
"آره خوب تعریف کنم که قضاوت ها و بکن نکن ها باز شروع بشه؟ همیشه این منم که کلی تعریف می کنم و همه از زندگیم خبر دارن و قضاوت می کنند و وادار می کنند و بعد می رن کنار، راحت زندگی می کنند.
شاید درستش این بود... درسته من و بردیا با همخونه بودنمون راه درستی رو انتخاب نکرده بودیم، اما با سقط اون بچه، گناه بدتری رو انجام دادم،بردیا حق داشت، باید می دونست،تقصیر خودمه، نه کسی دیگه ای،اون بچه هم حق زندگی داشت.
سها_زحل!تو چرا این طوری شدی؟
romangram.com | @romangram_com