#زحل_پارت_138
مادر بردیا گفت: آره،آره، مادر شیر تو تو روشویی یه کم بدوش، بعد به بچه بده...پاشو برو...
_بدوشم؟!!
بردیا عاصی شدو گفت:وای، مامان اون نمی دونه، پاشو خودت یادش بده...
مادر بردیا باز گفت:خیلی خوب، خیلی خوب،پاشو مادر، پاشو بگم چی کار کنی،طلعت خانم...بیا بچه رو بگیر مادر، تا بچه رو ازم گرفت، دوباره اون گریه ی بلند شو شروع کرد...
بردیا_بدین من طلعت خانم...جان بابا جان..."یه لحظه ایستادم حس کردم قلبم تو گوشم می زنه،قفسه ای سینه ام می سوخت... شاید قلبم بود که می سوخت...داره می گه بابا؟به بچه ی من می گه بابا،به بچه ی من...
مادرش حتما اینو حس کرد،آروم دستش رو پشتم گذاشت و گفت:برو دختر جون...
به سمت دستشویی اتاق رفتم، بهم گفت که چی کار باید انجام بدم،برگشتم،بدون این که بردیا رو نگاه کنم،دخترمو گرفتم، همه وایستاده بودن تا شیر دادنو شروع کنم، چادرمو جلو کشیدم،نمی خوام بردیا بچه رو تو اون حالت ببینه،دخترم با ولع شیر می خورد،مادر بردیا همین طوری بالای سرم ایستاده بود و قربون صدقه ی بچه می رفت، تا شیر خورد و سیر شد. بعد طلعت پسرمو آورد دو قیافه ی متفاوت داشتن،دخترم بور بود نه خیلی زیاد اما این که آب و رنگش روشن تر بود، همین از هم متمایزشون می کرد...
پسرم هم شیر خورد و خوابید. سر بلند کردم به جمع نگاه کردم، صدای یکی دورتر از جمعیت اومد:
_بردیا...
سرم چه قدر محسوسانه بی پروا به طرف بردیا برگشت،مهری صداش کرد.
تا بردیا بره بیرون، همین طور نگاهش کردم نگاهمو اومدم
romangram.com | @romangram_com