#زحل_پارت_131

دستمو رو قلبم گذاشتم،ای وای... من مامانشونم ها...وای خدایا تو به من از خودم دوتا بچه دادی که از تنهایی نمیرم، اونم...اونم...از بردیا!ای وای خدا...صالح!وای خدای من!دستمو جلو ی دهنم گذاشتم، بغضم نترکه، جوون مرگ شد بچه! الهی بمیرم...درد بچه هام این قدر سنگین بود که صالحو فراموش کردم... تک وتنها، بی کس مرد،من سر خاکشم نرفتم هنوز...

_بردیا...

شاکی گفت:چیه؟ چرا داری یه کله گریه می کنی؟

_اِی دیوونه!چرا وحشی شدی هی داد می زنی؟!اه

آروم تر گفت:آخه اعصاب آدمو خورد می کنی دیگه،الان تو چرا گریه می کنی؟

_می گم صالح مرد می دونی که...

بلند گفت:نوچ!

با سکوت نگاش کردم، چرا این طوری شده!مغزشو عوض نکرده باشن!تو بیمارستانه دیگه!دیدن انعطاف پذیره،مغزشو عوض کردن، ببینن تعویض مغز هم ممکنه.

بردیا_چیه؟

_می گم شوهرم بود، مرده می گی "نوچ".!

بردیا_شوهرت نبود، یه سال پیش جدا شده بودین.


romangram.com | @romangram_com