#زحل_پارت_128
به پایین لباسم نگاه کردم و گفتم:اِ!نفهمیدم.هان بردیا؟...
بردیا_چی می گی زحل؟نه پس! برای تو خونه جدا گرفتم با بچه ها زندگی کنی،مهری هم جدا!یه کم فکر کن،مهری اصرار به بچه دار شدنمون کرد وگرنه من که بچه نمی خواستم،الان دوتا شدن باید پرستار بگیرم،مهری نمی تونه به بچه ها برسه، بچه ها هم ضعیفن شیر مادر می خوان، جای پرستار تو باشی به نفع بچه هاست، هم این که مطمئنیم مادر بچه، حواسش جمع بچه هاست، سر به هوایی نداره، البته این نظر مهریه، که از گذشته هیچی نمی دونه، وگرنه من که اعتمادی به مراقبت تو ندارم.
وایستادم و شاکی بردیا رو نگاه کردم. دو قدم جلو تر تو پارکینگ ایستادو گفت:
_چرا وایستادی؟
_می خوای چهارتا متلک بندازم تا فی خالدونت بسوزه؟!راه می ری متلک میندازی که چی؟خوشت اومده ؟ حال می کنی با سوزوندن دل من؟من دلم و جگرم این قدر سوخته که این تو "به خودم اشاره کردم"شبیه خود جهنم شده، حالا زیرشو کم و زیاد می کنی دو تا قل بیشتر می زنه، ولی آتیش بگیره بردیا دودش تو چشم خودت هم می ره ها.
بردیا_بیا! نرفته تهدیدا شروع شد.
_تهدید نیست،التیمالتومه!کزت بودم ترکم کردی،شبیه مرغ جوجه کشی شدم،الان "مادری" داری پرستار پرستار تو گوشم فرو می کنی و مهری خانم،خانم،خانم،باشه فهمیدم اون خانم من کلفت بچه هات، ولی حق نداری مادری منو زیر سوال ببری، نه ماه زحمت کشیدم،سال ها از عمرم کم کردم و بچه به دنیا آوردم، همین امروز از بیمارستان مرخص شدم، صدبار مردم و زنده شدم، خودتم شاهدی، حالا برای مادر بودن من تو درجه تعیین می کنی.؟!
بردیا در ماشینو باز کرد گفت:
_بیا بشین."
چادرمو جمع کردم و بلند گفت:
_نوچ
romangram.com | @romangram_com