#زحل_پارت_103


_ بچه ها ...بچه ها...

_ مانی "سر جفتمون طرف صدا برگشت ،قفسه ای سینه ام می سوخت ،صداش تو سرم پیچید :

باید برم ..باید برم ...من حامله بودم ..الان الان بچه هامونو به دنیا آوردم بازم از بردیا ...اون ..من ... بچه های مشترک داریم اما...اما....

مانی _اِه خانم ..."چشمام سیاهی رفت ،ضعف شدید داشتم ،مانی بلندم کرد ،صدای بردیارو خفیف می شنیدم ":بذارش رو تخت ....نباید بلند بشه.

مانی _ دنبال بچه ها اومده بود.

بردیا _ بچه ها !

چشامو باز کردم ،پلکام از ضعف سنگین و بسته می شد. دستمو دراز کردم ...یکی دستمو گرفت با التماس گفتم :

_ بچه...بچه...بچه ها..توروخدا ...تروخدا....

_ هیس...هیس..."متوجه نمی شدم کیه فقط التماس می کردم ...التماس ...."

همون روز با صدای نجوای دعا گونه ی طلعت بیدار شدم ...

طلعت _ جان؟بیدار شدی؟

romangram.com | @romangram_com