#زندگی_مهرسا_پارت_99

- پس هنوز هم مثل قبله

اما برسام حرف شو شنید می دونست شهاب از آرام خوشش میاد . از همون موقع که تو شرکت آذرخش کار میکردند متوجه نگاه های اون شده بود بعد از اون محل کارش رو عوض کرده بود به شرکت آتیه سازان اومد بود.

شهاب رو هم به عنوان عضو تیمش معرفی کرده بود و بعد از شروع کار متوجه ناساز بودنه شهاب شده بود . این بود که پیشنهاد داده بود که آرام هم تو این شرکت کار کنه و بیشترین کسی که اشتیاق به این همکاری داده بود خود شهاب بود . و بعد از اون آرام سعادتی هم به عنوان عضو تیم اونها شروع به کار میکرد . و تا چندی پیش که برسام مهرسا رو هم به عنوان طراح وارد گروهش کرده بود و مدیر این تیم هم خودش بود . . شهاب همچنان خیره به نقشه های روی میز بود و تمام فکرش پیش آرام بود . آرام رو دوست داشت . دختر زبون دار و تو دل برو . با صدای برسام از افکار خودش بیرون اومد .

-پاشو اینقدر فکر و خیال نکن . بریم یه غذایی بخوریم . از کجا معلوم شاید تو غذا خوری باشه . یه نگاه بتونی یارتو ببینی

-دلت خوشه ها داداشه من . اگه بخوام ببینمش که راحت یه سر اتاق کارش رفتنه .

-پس دردت چیه ؟؟

همین طور که از اتاق خارج میشدن وارد راهرو شدن وبه طرف آسانسور رفتند برسام ادامه داد .

-تو این چند وقت کارت شده دید زدن دختر مردم . این قدر بهش نگاه کردی حرفت و نزدی دختره هم فکر کرد آدم چشم چرونی هستی اونم تورو شست . رو بند آویزونت کرد . حالا هم مثل چیز ازش میترسی .

سوار آسانسور شدند به طرف غذا خوری رفتند .


romangram.com | @romangram_com