#زندگی_مهرسا_پارت_98

تو اتاق کارش نشسته بود . چند تا نقشه جلوش روی میز بود . حس و حال خوبی داشت . اون روز براش مثل روزها قبل بود .پر از روز مرگی اما فرقش با روزای دیگه حس و حال خوبش بود . چیزی توی ذهنش بود برای فرار از اون تمام طول روز خودش را با نقشه ها و کارای شرکت سر گرم میکرد . حس خوبش مربوط به مهرسا بود که برسام در حال فرار از اون بود و به هیچ وجه نمی خواست این موضوع رو بپذیره . با صدای در از افکار خودش بیرون اومد . شهاب پشت در بود .

-چطوری مرد . خسته نشدی؟؟ . بریم ناهار .؟؟

-سلام . یه چند لحظه بیا داخل . آخرش انجام بدم بریم . .

شهاب وارد اتاق برسام شد روی صندلی نشست پا روی پا انداخت و سرش رو به تکیه گاه راحتی گذاشت .

-خانم رادان چطوره . تونسته با کارا خودش وفق بده

-خیلی دست کم گرفته بودمش . اصلا فکر نمیکردم تا این همه کار بلد باشه . مقامی ازش راضیه .

-راستش ... ببین .... با هم اتاقیش چطوره راحته . ؟؟

- وای پسر نپرس . بد جور ازش شاکی بود . نمی دونست ما از قبل آرام رو می شناختیم . نمیدونی چطوری از دستش حرص میخورد .

شهاب به آرامی زمزمه کرد


romangram.com | @romangram_com