#زندگی_مهرسا_پارت_94

-نه .. چرا؟؟

- همین که صبح از خواب بیدار میشم خودم تو تخت خواب خونه تو میبینم میفهمم که فراموش کردنش امکان نداره .. یا خودت .. هر روز که از خواب بیدار میشی من و تو خونه ات میبینی یادی از حاجی نمیکنی .. اما باید باقی روزم خوب باشم .. بعدش هم .. این جوری بقیه روزم بیشتر بهم میچسبه ..

-چرا؟؟؟

-فکر کن حاجی اجازه نمیداد سر کار برم یا حتی با دوستام بیرون برم . یا نمیدونم خیلی از کارهای دیگه ای که الان خیلی راحت انجام میدم .. اما حالا فکر کن .. من همه اون ها رو راحت انجام میدم .. اگه حاجی بفهمه .. با این کارش چــــی کرده ؟؟؟

برسام با لحن شوخی ادامه داد

-مثل اینکه خودتم بدت نیومده ها

-بخوام واقعیت بگم از این که الان تو این شرایط هستم ناراحت نیستم .. به چیزهای که آرزوش رو داشتم رسیدم .. اما موضوع اینه که از این که به این شکل این شرایط برام محیا شده ناراحتم ..دوست نداشن با یه ازدواج اجباری این شرایط برام محیا بشن

- میخوام یه حقیقتی رو بهت بگم ..

مهرسا سرش رو بلند کرد و برسام نگاه کرد ..


romangram.com | @romangram_com