#زندگی_مهرسا_پارت_92
- چه بله بلند و رسایی... به روحیه ات نمی خوره .
-چرا ..انتظار داشتی حالا که با حاجی زندگی میکنم تارک دنیا کنم ..
-نه .. اما ... واقعیتش یه جوری هستی ..
مهرسا تک خنده بلندی کرد .. کمی از شیرش رو نوشید ..
-چه جوری هستم .. نوه حاجی .. ؟؟؟
-نمیدونم .. در ضمن دوست ندارم این طوری صدام کنی..
-اوکی .. ببین انتظار نداشتی .. صبح ها مثل این دختر ها با موهای افشون از خواب بیدار شم .. نه اونم سر صبح .. بلکه لنگ ظهر .. بعدش هم چشام از زور گریه شب پف داشته باشه .. یا اینکه چه میدونم .. از دیدن آرایش صورتم که پخش شده هم هیچکی بهم نگاه نکنه ..
-شاید ...
از جاشون بلند شند و هر دو با هم میز جمع کردند ..
romangram.com | @romangram_com