#زندگی_مهرسا_پارت_90

ولی حالا تو خونه همیشه صدای موزیک میاد .. از آشپزخونه بوی خوب غذا و از خود خونه بوی زندگی .. و حالا وقتی وارد خونه میشد نمی تونست حضور یک زن رو تو خونه نادیده بگیره .. زندگیش روال قبل رو نداشت .. از غذاهای فست فودی خبری نبود .. خبری هم از ظرفهای نشسته تلنبار شده روی هم نبود .. انرژی فوق العاده زیاد مهرسا برسام رو هم تحت تاثیر گذاشته بود .. صبح هر روز لباس میپوشه و تو حیاط ورزش میکنه .. و اکثرا برسام هم اون رو از پنجره دید میزنه .. و دردلش زمزمه میکنه .

.” انگار این دختره واقعا هیچ غمی نداره .”

. روزی که اون رو با خودش به تهران آورده بود دائم فکر میکرد که از این به بعد همیشه باید صدای یه دختر جیغ جیغو که صداش رو نازک میکنه . با لحن بچه گانه ای عجیجم عجیجم میکنه روبه رو میشه ..اما به هیچ وجه تصور دختر به این مقاومی رو نداشت ..

برسام هم کما بیش از این موضوع خوشحال بود .. از این که این با یه دختر لوس سرو کار نداره راضی بود .... اما فکر کردن به اینده کمی اون رو دل نگرون میکرد .. بعضی روزها با خودش زمزمه میکرد قراره چی بشه ؟؟ بهتر نیست تسلیم حرفهای حاجی بشیم ؟؟؟

شاید باید قید آرزوها مون بزنیم و با هم باشیم

اما در جوابش میگفت .. هرگز .. یعنی به حرف حاجی باید با مهرسا زندگی کنم ..

خب مگه الان زندگی نمیکنم .. ؟؟ آره .. اما نه به عنوان همسر . ..

احمق اون الان هم همسرته .. غیر اینه .. ؟؟

نه نیست .. اون الان زن منه .. اما هیچ کششی بین ما نیست ..


romangram.com | @romangram_com