#زندگی_مهرسا_پارت_149

مقامی – علیزاده .؟؟. محسن ..

برسام – بله .. تو شهرمون چند تا پروژه داشت .. خانم رادان هم از طریق دانشگا معماری با ایشون آشنا شده بود میدونید که علیزاده یکی از اساتید این رشته هست .. این بود که طراحی چند تا از واحد های کادووس با ایشون بوده .. البته به عنوان پایان نامه ..

مقامی – واقعا خانم رادان .. شما طرح به اون با ارزشی رو به عنوان پایان نامه ارائه دادید ... من اون طرح ها رو دیدم .. فوق العاده بود ..

مهرسا – ممنونم .. راستش این ماجرا مال سال پیش .. این موضوع هم بین من و جناب مهندس بوده .. نمیدونم چی شده که آقای رادان اطلاع پیدا کرده .. درسته من به عنوان پایان نامه ارائه دادم .. اما استاد قبول نکرد و اون طرح رو هم ازم خریداری کردند .. هم به عنوان پایان نامه ام قبول کردند .

مقامی – در هر صورت خیلی عالی من از این موضوع اطلاعی نداشتم . این خیلی خوبه . باعث افتخار که ایشون باهامون همکاری میکنند ..

مهرسا از این تعریف حسابی کیفور شده بودو حسابی هم شوکه بود . و برسام هم تو دلش به این دختر عمو افتخار می کرد . اما نمی تونست منکر این بشه که ای کاش به جای کلمه “دخترعمو” ” همسر”به کار برده میشد . . مقامی به نقشه ها نگا هی انداخت و روبه مهرسا گفت : -عالیه . من که مشکلی ندارم .. بازدید کلی هم به عهده خودتون اگه با نقشه ها مغاییرت داشت خودتون بررسی کنید .

-بله ..ممنون ... من دیگه مزاحمتون نمیشم . با اجازه .

خداحافظ گفت و از اتاق خارج شد . هیچ کسی از این موضوع اطلاع نداشت اما برسام چه جوری متوجه این موضوع شده بود . حتی تو اون چند لحظه به صورت برسام نگاه هم نکرد از اتفاق صبح خجالت می کشید . سر میز صبحانه و تمام طول مسیر صبح هم از خونه تا شرکت تو سکوت بوده . وارد اتاق کارش شد روی راحتی نشست

آرام – نقشه ها رو تحویل دادی . ایرادی که نداشت


romangram.com | @romangram_com