#زندگی_مهرسا_پارت_135
.. شام مهرسا براش خوشمزه تریتن غذای عمرش شده بود .. حسابی از غذا خوردن لذت برده بود و حتی دوبار ظرفش رو پر کرد و خورد ..
غذا خونگی براش دلچسب تر از هر غذای رستورانی بود و اینرو حالا که طعم دلچسب غذای مهرسا رو چشیده بودمتوجه شد ..
در طول غذا کمی حرف زدن .. شوخی کردند .. از کوه نوردیشون گفتن .. از آرام که سر به زیر شده بود و شهاب که شیطون .
بعد از شام برسام به کنار مهرسا رفت و با هم ظرفهای غذا رو شستند و
آشپزخونه رو تمیز کردند .. مهرسا چا ی ریخت و هر دو کنارهم چای خوردند ..کمی بعد برسام به سمت اتاقش رفت و حاضر شد. و چمدان به دست به نشیمن اومد .. مهرسا از رفتن این پسر عمو غمگین شد .. برسام به سمتش اومد ..
-مراقب خودت باش ... به مشت احمد سپردم .. این خونه امنه .. اصلا از چیزی نترس .. راستی حسابتو شارژکردم ..
-نیازی نبود ..
-میدونم .. اما تو داشته باش .. هر اتفاقی افتاد بهم زنگ بزن .. شمارم رو که داری .. من رو بی خبر نزار ..
-باشه چشم ....
romangram.com | @romangram_com