#زندگی_مهرسا_پارت_108
مهرسا و آرام بعد از کلی حرف زدن از هم خداحافظی کردند .. مهرسا به سمت خونه رفت .. کمی قدم زد .. روی نیمکتی تو پارک نشست .. این روزها سرش شلوغ بود و کم تونسته بود با خودش خلوت کنه .. به مرور خاطراتش پرداخت .. با آرزوهای که داشت .. و الان با کمک برسام به خیلی هاشون رسیده بود ..
نمی دونست چند ساعت بوده که توی پارک بود .. حتی متوجه متلک انداختن چند تا جوون که از پیشش رد می شدند هم نشده بود .. از جاش بلند شد و سمت خونه رفت . .. به در ورودی رسید .. کلید انداخت و در رو باز کرد .. مشتی دم در نشسته بود .. کمی نگران به نظر میرسید .. وقتی مهرسا رو در استانه در دید از جایش بلند شد و خودش رو به مهرسا رسوند ..
-ااا ... خانوم اومدید.. سلام
- سلام مشتی .. چی شده این جا نشستی .. ؟؟
-منتظر شما بودم .. کجا بودید خانم .. آقا خیلی نگرانتون شده بود .. تلفنتون چرا خاموشه .. میدونید تا به حال چند بار بهم زنگ زده ببینیه رسیدید یا نه ..
-مگه ساعت چنده ..
تلفنش رو برداشت متوجه شد که خاموشه .. ..
-الان کجاست مشتی .. ؟؟
-نمیدونم خانم .. رفتند بیرون .. ولی خیلی نگران بودند ..
romangram.com | @romangram_com