#زندگی_مهرسا_پارت_105

-نه .. ببین نقشه ها با شمان ..

-بله .. با ماست

-من الان سر ساختمونم .. میشه مقیاسها رو برام بخونید .. سریع لطفا .. عجله دارم ..

-بله .. چند لحظه

آرام کیف مهرسا رو برداشت .. زیپ کنارش رو باز کرد .. مدارک رو بیرون آورد و شروع کرد به خوندن ..

همون موقع بود که شناسنامه مهرسا هم بیرون اومد .. مهرسا همیشه مدارک شناسایش رو همراه خودش داشت .. آرام همون طور که نقشه رو واسه برسام میخوند یه هو به شناسنامه نگاه کرد .. اومد سر جاش بزاره .. اما از اون جای که همیشه کنجکاو بود تا عکس دوران جوانی هر کس رو با الانش مقایسه کنه شناسنامه رو باز کرد ..کمی به عکس نگاه کرد .. صورت مهرسا زیاد تغییر نکرده بود ..

اما وقتی صفحه بعد رو که دید ..حالا قیافه خودش بود که دست کمی از عکس های کارت ملی نداشت .. همون لحظه بود که مهرسا اومد .. آرام که همانطور با برسام صحبت میکرد گزارش کار را رو میداد به صورت مهرسا نگاه کرد .. مهرسا که متوجه شناسنامه شده بود اون رو از دستش کشید .. آرام که حسابی هول شده بود از برسام خداحافظی کرد ..

آرام – مهندس رادان بود .. میخواست نقشه ها رو دوباره براش باز خونی کنم .. ..

مهرسا چیزی نگفت سر جاش نشست بود .. حالا آرام هم فهمیده بود . ..


romangram.com | @romangram_com