#یادم_تو_را_فراموش_پارت_169
در آن لحظه فقط از خدا میخواست , که حال پسرش خوب شود...
او فقط شفای پسرش را میخواست...
آرامشش را...
درد نکشیدنش را...
چشمانش را بست...
به یاد آورد تمام وقتهایی که خودش, مهدیس و یا محیا بیمار میشدند و مادرش بالای سرشان دعا میخواند...
نفس عمیقی کشید...
پس از چند لحظه , زمزمه های آرام و ته دلی اش فضای اتاق را پر کرد...
« أَمَّن یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَیَكْشِفُ السُّوءَ »
نگاهش به آسمان سرمه ایی و تک ستاره های چشمک زن و درخشان ثابت مانده بود...
آسمان صاف و مهتابی بود...
صاف تر از همیشه...
با حس شنیدن صدای زمزمه ای گنگ , رویش را به طرف تنها تخت اتاق برگرداند و با یک قدم خودش را به او رساند...
دستش را بالای تخت حائل کرد , صورتش را نزدیک تر گرفت و آرام صدایش زد؟؟
-محـــیا؟؟
چشمان محیا با تکان های اندکی از هم باز شد...
نمیدانست کجاست...
چشمانش درست جایی را نمیدید و همه چیز برایش تیره و تار بود...
چندین بار پلک زد تا چشمانش به آن تاریکی عادت کند...
تا ببیند...
برای چندمین بار چشمان سیاه و کشیده اش را باز کرد ...
حالا همه چیز را بهتر میدید...
اول از همه , مسیح ر ا دید که بالای سرش خیمه زده...
با همان چشمان عسلی تیره اش...
و لبانی که از حس باز شدن چشمان محیا آرام و بی صدا میخندید...
لبان به هم چسبیده اش را از هم باز کرد تا صدایش بزند...
-مســــیح؟؟
مسیح آرام پلک زد...
-جانم؟؟
بلاخره بیدار شدی دختر خوب؟؟
محیا کمی سرش را کج کرد , تا بتواند صورتش را بهتر ببیند...
هوا کاملا تاریک شده بود , ولی نور مهتابی که از پنجره اتاق میتابید ,باعث میشد صورت مسیح را ببیند...
-چی شده مسیح؟؟
romangram.com | @romangram_com