#یادم_تو_را_فراموش_پارت_168

میترسم یه چیزی بگم بعد پشیمون بشم...

الان نمیخوام اینجا باشی...

پریسان سرش را پایین انداخت و لبش را با دندان فشرد...

حس عجیبی داشت...

حس بدی داشت...

انگار حالا در این روز گرفته و ابری , در این اتاق و در این بیمارستان , همه چیز را درست و واقعی تر میدید...

تازه مسیح را میدید...

و شخصیت تازه شکل گرفته ی سعید را...

و روح و جسم ویران خودش را...

آرام قدم برداشت و آرام تر از اتاق خارج شد...

در حالی که با خود به این فکر میکرد ,که چرا همیشه سعید با همه برایش فرق داشته؟؟

چرا او را بیش از همه چیز دوست داشته؟؟

چون عشق اولش بود؟؟

حس اول؟؟

نگاه اول؟؟

چرا همه ی زندگیش را فدای به دست اوردن و رسیدن به او کرده بود؟؟

نمیدانست...

در آن لحظه دیگر هیچ چیزی را نمیدانست...

فقط فکر میکرد...

چرا مسیح را ندیده بود؟؟

چرا حس میکرد که اشتباه کرده؟؟

این نبود آن چیزی که میخواست , این نبود ان زندگی رویایی که سعید قولش را به او داده بود...

از ساختمان بیمارستان خارج شد و وارد محوطه ی سرسبز آنجا شد...

باد ی طوفانی به شدت میوزید و همه چیز را تکان میداد و همراه با خود جا به جا میکرد...

سرش را به سمت آسمان ابری بلند کرد و از ته دل زار زد...

با تمام وجودش ضجه زد...

دلش کمی نور و روشنایی میخواست , ولی همه جای آسمان را ابرهای تیره و بارانی پوشانده بود...





مسیح پتوی کوچک و نرم را روی سینه ی لخت امیر , بالا کشید و بوسه ایی طولانی بر دستان کوچکش زد...

دست روی موهای نرم و نازک اش کشید,کمی نگاهش کرد و بازهم به پشت پنجره برگشت...

دلش آشوب میشد از دیدن آن تخت و دم و دستگاهای متصل به فرزندش...

توان این گونه دیدنش را نداشت و تمام وجودش , در هم میشکست از درد آن کودک پنج ماهه...

دستش را روی شیشه ی سرد چسباند و نگاهش را به دل آسمان دوخت...


romangram.com | @romangram_com