#یادم_تو_را_فراموش_پارت_165
پاهاش لرزانش خم شد و روی زمین زانو زد...
سرش را پایین گرفت تا دیگر چیزی نبیند...
ولی آن تصویر غم بار از جلوی دیدگانش کنار نمیرفت...
ماسک اکسیژن روی بینی و دهان کوچکش قرار گرفته بود...ماسکی که برای صورت بچه گانه اش بزرگ بود...
بلوزش را کاملا درآورده و چندین رشته سیم به همراه چسب های پهن و گرد مانندی به قفسه ی سینه اش وصل شده بود...
کیسه ی خونی بالای سرش , درکنار سرم قرار گرفته بود که خون سرخ رنگ را قطره قطره درون رگ هایش میچکاند...
درون رگ و پی بد ضعیف و بیمارش...
مسیح دستش را لا به لای موهایش کشید...
دلش میخواست سرش را به دیواری جایی بکوبد و از عصبانیت و خشم زیاد فریاد بزند...
داد بزند...
تا شاید کمی از حرص درون وجودش کم شود...
بلکه کمی آرام گیرد...
جلوی پاهای پریسان نشست...
دستش را به حالت عصبی توی هوا تکان داد و تمام خشمش را در چشمان پر غمش ریخت...
در چشمان پر دردش...
-خوب گوش پریسان ببین چی بهت میگم...
اگه فقط یک بار...
فقط یک بار دیگه از این بچه غافل شدی و رفتی پی کارهای خودت به ولای علی کاری میکنم که...
نفسش را به شدت به بیرون فرستاد و از جایش بلند شد...
-آخه لعنتی من این بچه رو سپردم دست تو و رفتم...
گفتم مواظبش باش تا برگردم...
سپس از جایش بلند شد و با چند قدم کوتاه خود را به پنجره بزرگ اتاق رساند...
پیشانی اش را روی شیشه چسباند و چشمانش را بست...
هنوز هم ابر بود ولی باران نمیبارید...
فقط ابر بود...
-آخه چرا نمیخوای بفهمی که دیگه یه دختر بچه ی بیست ساله نیستی؟؟
دیگه فقط خودت تنها نیستی و تموم شده اون روزها...
پریسان میدونی مادر یعنی چی؟؟
میدونی وظیفه ی مادرانه یعنی چی؟؟
میدونی؟؟؟
من به امید تو رفتم دنبال کارهام و ازت خواستم مواظبش باشی , نه اینکه ول کنی واسه خاطر اون ساک مسخره بری چه میدونم ...
بری قبرستون...
romangram.com | @romangram_com