#یادم_تو_را_فراموش_پارت_164
مسیح نگاه بی تفاوتش را بدون کوچکترین حرفی, از سعید گرفت و به سمت پریسان رفت و دقیقا رو به رویش ایستاد...
چشمانش روی پریشان حالی پریسان چرخید...
از روی صورت بی رنگ و لبان ورم کرده ی کمی زخمی اش , تا چشم های سرخ و بی رمقش...
و در آخر به روی ساک کوچکی که در دست داشت...
صدایش آرام ولی پر از خشم و غضب بود...
پر ازحرص...
-نمیتونستی هرچی میخوای رو به من بگی تا از خونه واست بیارم؟؟
مگه نمیدونستی من دیشب تا صبح رو خونه بودم هان؟؟ حتما باید این بچه رو به امان خدا ول میکردی و خودت میرفتی پی کارهات...
پریسان سرش را بالا گرفت و به چشمان آتش گرفته مسیح از خشم خیره شد...
-مسیح من اصلا حواسم به این چیزا نبود...
بعدشم سوگند که اینجا بود...
امیر هم خواب بود...
مسیح دستش را به نشانه ی سکوت بالا آورد...
-پس حواست کجا بود هان؟؟؟
سپس بازوی پریسان را , دقیقا همانجایی که لحظاتی قبل در میان دستان سعید چنگ شده بود , را محکم در دست فشرد و او را در میان چشم های متعجب و بهت زده ی سعید و چشمان اشک آلود سوگند , به همراه خودش به سمت اتاق امیر حسین کشاند...
به محض وارد شدن در اتاق را بست و پریسان را به درون اتاق هل داد...
پریسان حالش هر لحظه بد تر و اضطرابش بیشتر میشد...
از آن میترسید که مسیح همه چیز را فهمیده باشد...
که دیگر تمام شده باشد...
گلویش به شدت خشک شده بود و بند بند وجودش از ترس میلرزید...
پاهای سست اش دیگر تحمل وزن بدنش را نداشت و میل شدیدی به خم شدن و فرو ریختن داشت...
صدای خشمگین مسیح لرزش تنش را بیشتر کرد...
زانوانش را سست تر...
-برو جلو لعنتی...
برو ببین و خوب نگاهش کن ...
ببین خوبه یا نه...
ببین حال و روزش رو...
این بچه مریضه این رو میفهمی؟؟میتونی این قضیه رو درک کنی یا نه؟؟
من میخوام بدونم شعورت میرسه که این بچه توی این وضعیت , به مادرش بیشتر از همه چیز احتیاج داره یا نه؟؟
اصلا تو شعور داری یا نداری؟؟
پریسان با چشمان اشک بارش به طرف تخت امیر حسین برگشت...
با دیدن صحنه ی رو به رویش , با دیدن حال و روز کودک پنج ماه اش , دستش را جلوی دهانش گذاشت...
romangram.com | @romangram_com