#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_161
در ثانيه اي ديگه دستمو حس نکردم و دقيقا وقتي لباس يکي دو سانت با قلبم فاصله داشت کسي از پنجره داخل اتاق پرت شد و با فلورا درگير شد
فلورا فقط لباسو براي محافظت داشت و هر چند دقيقه ورديو مي خوند اما نتيجه نمي گرفت…
دستم نه درد داشت و نه حس.بهش نگاه کردم که ديدم همون قسمتي که لباس بهش خورده بود مچاله شده و خون خشک شده
فلورا و ويدا هنوز درگير بودن از روي لباس ها فهميدم کسي جز ويدا نيست و از روي جنگ حرفه ايش هم مطمئن شدم ويدائه
فلورا لباسو جلو برد و يک تماس کوچک با پاي ويدا داد که ويدا روي زمين افتاد و جيغ بلندي کشيد انگار اون برعکس من درد زيادي داشت و دردو به خوبي حس مي کرد
در اتاق به ضرب باز شد و نينا با شمشير ليزري چيترا وارد شد
فلورا که بهش شک وارد شده بود لباسو به ويدا نزديک تر کرد و با تهديد گفت-نزديک بشي از بين مي برمش…
نينا-بيا کنار فلورا با ويدا کاري نداشته باش
فلورا-هه…چشم ملکه کاريش ندارم فقط مي خوام يه درد بيادموندني براش رقم بزنم
با اين حرفش لباسو ول کرد و هم زمان نينا شمشير ليزريو توي قلب فلورا فرو کرد و…مرگ و پايان زندگي فلورا…
ويدا همون موقع غلت زد و لباس روي زمين افتاد و آسيبي نديد اما پاش کبود و مچاله شده بود
ويدا-آخ اين چه زهري بود؟
نينا-زهر گل صورتي!
ويدا-خودم مي دونم…چطوري خوب مي شه؟
نينا داد زد-هينا…هينا برو ميترا رو بيار
romangram.com | @romangram_com