#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_95
-راحت باش…کسی که اینجا نیس
آهان تو جز هیچ کس حساب میشی، وجود خارجی هم نداری!
-نه من دیگه برم بیرون دوستانم تنهان
کیان زیر لب گفت-اینکه از پشت تلفن پایه بود…صداشم فرق کرده…
جااان؟آقا من غلط کردم اومدم الان لو میرم منو چه به دزدی؟
بلند شدم و گفتم-با اجازه
هیچی نگفت و منم سریع سمت در اتاق رفتم و رفتم پیش اون دوتا اخمالو نشستم و آروم به آرسان گفتم-من کلیدی ندیدم…فقط ی گوی بود!
آرسان-عقل کل گوی همون کلیده…حالا برش داشتی یا مغز نخودیت نکشیده برش داری؟
پسره ی بیشوور آخه مگه گوی کلید میشه؟
-برش داشتم تو جیبمه…
طوری سرش چرخید طرف من که صدای استخوانای گردنش اومد-تو جیبت؟…بعد انگار داره با خودش حرف میزنه گفت-پس چرا نسوختی؟کلید اول بیش از حد گرمه…
وا؟این گوی گرمه؟این که معمولی بود!
ماهان-باید زودتر بریم این کیانه شک کرده…
اوه اوه اصلا حواسم به کیان نبود.
به ساعت نگاهی کردم نزدیک شش بود
آخه من به اینا چی بگم؟چه بهونه ای بیارم؟خیر سرم نقشه کشیدم…
-ماهان من الان به گوشیت زنگ میزنم تو وانمود کن کسی خبری بهت داده و سریع باید جایی بری…
یواشکی به گوشیش زنگ زدم اونم به خارجکی شروع به حرف زدن کرد،خوبه عقلش رسید…یچیزایی درهم میگفت که من نفهمیدم آخه من انگلیسی و عربیم به کل افتضاحه در عوض فارسیم افتضاح تره کلا من نمیدونم چرا درس میخوندم؟واقعا چرا؟
تو فکرای خودم غرق بودم که با صدای ماهان به خودم اومدم-ما دیگه رفع زحمت کنیم سینا جان…
سینا-کجا میموندین…
romangram.com | @romangram_com