#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_94
دیوار شکافته شد و گویی کوچک طلایی پر از خورشید نمایان شد…دهه پس کلید کو؟
گوی رو برداشتم اما هیچ کلیدی نبود…گوی خیلی کوچیک بود قشنگ توی جیب جا میشد…نگاش کردم و دوباره به دیوار نگاه کردم-پس کلید کو؟…هیچی نبود…یعنی چی؟سر کاریه؟…صدای قدم هایی رو شنیدم خاک بر سرم نیاد اینور؟اما از قرار معلوم میخواد بیاد اینور…من این دیوارو چه جوری ببندم؟
فکر کردم شاید رمز رو برعکس بگم بسته بشه سریع گفتم-مکعب درخشان طلایی…شش خورشید…
دیوار بسته شد و تابلو سریع سر جاش قرار گرفت و نقطه ی قرمز از بین رفت…
دستگیره در تکون خورد…یا خدا چه کنم؟چه نکنم؟آهومو پیدا کنم!کاشکی اونو میبستم،وای چه کنم؟آخ چه کنم؟خاک بر سرم الان وقت شعر خوندنه؟
دست پاچه شده بودم…در تیکی کرد و باز شد سریع گوی رو انداختم توی جیب مانتوم و با ترس به در نگاه کردم که کی ازش وارد میشه و خِر منو میگیره!
نفس عمیقی کشیدم که پسری وارد اتاق شد و اون کسی نبود جز…
کیــــــــان…
کلا این بشر باید مواقع حساس بیاد خاک بر سر مبتذل بیشوور…دلم میخواد خفه اش کنم این نفهم وقت نشناسو…
کیان-تو اینجا چیکار میکنی؟
-اووم…من؟خب من اومدم …این اتاق برای کیه؟
لبخندی زد و گفت-برای منه چون با سینا کار های زیادی داشتیم اینجارو برای من آماده کرد
-آهان…دکور قشنگی داره…
ارواح عمم…
-نگفتی چیکار داشتی؟
-من خب یکم خستم نمیدونستم توی کدوم اتاق برم…همینطوری اومدم اینجا…
-استراحت کن من کاری ندارم اومدم نقشه هامو بردارم
-نه ممنون میرم ی اتاق دیگه
-تعارف میکنی؟بخواب بابا
این که از سینا هم گیر تره!اجبارا روی تخت نشستم…
romangram.com | @romangram_com