#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_92
کسی حواسش نبود به آرسان با دستم اشاره کردم که نگرفت با ابرو اشاره کردم باز نفهمید…اه چه نفهمیه…-پیس پیس…بالاخره لب زد-چیه؟ …مثل خودش لب زدم-کلید کدوم اتاقه؟…دستش رو پشت مبلی که ماهان نشسته بود گذاشت و به راهرو و در اتاق سمت چپ اشاره کرد…
چطوری برم؟…چراغی توی ذهنم روشن شد…فهمیددددددم…
خواستم بلند شم که یکی گفت سارا و من دوباره تمرگیدم سر جام…اه بخشکه شانس…به یارویی که صدام کرده بود نگاه کردم…ی پسر با قیافه ای شرقی و هیکل متوسط…نگاش کردم که یعنی چی میگی؟
پسره-سارا خودتی؟
نه والا من آنیا بودم شدم وانیا و الان هم فعلا در خدمت شما سارام…
-بله و شما…
پسره-کیانم…
نه بابا…خب چیکارت کنم؟خبرت میمردی دیر تر بیای؟
کیان-خیلی بزرگ شدی…خانم شدی…خشگل تر شدی…خوشتیپ تر شدی…
استغفرالله خدایا توبه توبه اینا کین؟
بزور لبخند کوتاهی زدم و چیزی نگفتم…تلفن پسره زنگ زد و اونم رفت بیرون…اون گوشی رو طلا بگیرن…
بلند شدم و راه افتادم سمت راهرو که تلفن خونه زنگ زد…
سینا-سارا جان اون تلفن رو جواب بده…
ناچار برگشتم و تلفنو جواب دادم-بله بفرمایید…
طرف-سارائَم،ممنوع الخروج شدم نمیتونم بیام…از همینجا برای روح ددی آرزوی شادی میکنم…تلفن رو قطع کرد
دختره ی بی ادب…این گفت سارائه؟وای خوب شد خودم برداشتم وگرنه…نچ مچ معلوم نی چه غلطی کرده ممنوع الخروج شده ولی به نفع ما…چه لحن لوسیم داشت…حق دارن به من بگن خانم در برابر این دختره من ی با وقار تمام معنام…
سینا-کی بود ساراجان؟
خواهر الدنگت
-مثل اینکه از دوستان پدر بودن تسلیت گفتن…
بیخیال شد و دوباره سرگرم حرف با فامیلاش شد…نگاه کلی به همه کردم هیچ کس حواسش به من نبود به جز ماهان و آرسان…که اونا هم کلا هیچی…
romangram.com | @romangram_com