#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_78
-بیاین بخورین یکم مونده
آرسان -نه تو کلا نمیفهمی…غذا های اینجا ممکنه به ما نسازه
من-ایشش آقای محافظ کار شما بخور میسازه
آرسان -نه
من-ماهان بیا تو بخور این آقا میترسه
آرسان -کی گفته؟میخورم تا بفهمی من از هیچی نمیترسم
ماهان-منم بدم نمیاد امتحان کنم
هر کدوم ی لقمه خوردن و هیچیشونم نشد
-بیا من گفتم هیچیتون نمیشه
ماهان-شوره اما در کل خوبه
-پنیرش شوره…(نگاهی به آرسان کردم)شما نظری نداری؟
آرسان چپ چپ نگام کرد و گفت-باید چیکار کنیم؟
دستام رو بهم زدم و گفتم-عرضم به حضورتون که باید بریم نمایشگاه ماشین…تا ی ماشین بگیریم چون تاکسی ها زیاد هم امن نیستن
-خب بریم…
-لباس خریدین؟
-آره توی پلاستیکه
-خوبه خب برید بیرون تا من آماده شم
اون دوتا رفتن و منم لباس ها رو نگاه کردم دو دس بود و هر دو هم ست و قشنگ…اولین پلاستیک مانتو شلوار سورمه ای با دکمه های طلایی بود و یک شال قشنگ سورمه ای با خط های طلایی…دمین پلاستیک مانتو شلوار سفید بود یا دکمه های مشکی و یک شال مشکی با رگه های سفید…خیلی خوشگل بودن مخصوصا سورمه ایه…همون سورمه ای رو پوشیدم و کفشام هم خوب بود یک جفت کفش پاشنه بلند سفید باید ی کفش اسپرت هم بگیرم…جلوی آینه ایستادم…این چند روز درس حسابی خودمو ندیدم…صورت جالب و بانمکی دارم…پوست سبزه و موهای قهوه ای مواج با چشمای درشت قهوه ای که به قول نازی منو عین وزغ میکنه…گفتم نازی یاد ستاره ام افتادم
برش داشتم و یکم نگاش کردم-نازی کوچولو من زود میام شیطونی نکنیا
یکی از پره هاش بالا اومد انگار حرفمو فهمید… گذاشتمش سر جاش و رفتم بیرون
romangram.com | @romangram_com