#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_77
-تو آینده رو میبینی که جلوی اتفاقات بد رو بگیری و نزاری اونا اتفاق بیفته نه این که فقط بشینی نگاه کنی و دست رو دست بزار
-اوهوم یعنی وظیفه من اینه؟
-تقریبا یکی از وظایف مهمته
-اکی و ی سوال دیگه…تو کی ای؟
-گفتم که من راهنما و کمکتم…شاهزادگان اومدن باید برگردی
-حداقل اسمتو بگو
-نمیشه
و بعد این حرف چشمام باز شد و اون دو تا هم با سه تا پلاستیک بالا سرم بودن
آرسان -چقدر میخوابی؟
-باید جواب بدم؟
ماهان -بیخیال بحث نکنین بیا این نون و پنیر
پلاستیکی رو جلوم گرفت…مثل قحطی زدگان افتادم به جون نون و پنیر…انقدر گرسنه بودم که حضور اون دوتا رو فراموش کردم و فقط میخوردم
آرسان -از قحطی برگشتی؟
بیشعور از دیروز تا حالا به من کوفت هم ندادن بخورم حالا میگه از قحطی برگشتی
من-آره والا تو سرزمینای شما که به آدم غذا نمیدن
آرسان -خیلی پررویی…
من-لطف داری
اه پسره ی بووق حقته با اون کفش پاشنه بلندم برم تو حلقت؟
من-شما گشنه نیستین؟
ماهان -مگه میشه نباشیم؟
romangram.com | @romangram_com