#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_49
-بده بده همین الان بده
شده بودم ی بچه!خب به من چه که ستاره دوست دارم
احساس کردم کمی تکون خورد و بعد صاف نشست…دو تا دستش اومد جلو به صورتی که انگار تو بغلشم…اما باهام فاصله داشت از بس دستاش درازه…
داخل دستش معلوم نبود ولی نور ضعیفی ازش میومد…با خوشحالی دستم رو طرف دستش دراز کردم اما وسط راه پشیمون شدم
-چیه؟چرا برش نمیداری؟
-آخه میترسم از دستم دربره
-نترس اون تازه متولد شده و پیش هرکسی بره از دستش در نمیره و در ضمن هنوز پروازش خوب نیست
با حرفاش خوشحال شدم
-خب دستتو باز کنم ورش دارم
-نچ…
-سر کارم میزاری؟بده دیگه
-اگه میتونی برش دار
-اه خب از اول بوگو نمخوای بدی دیگه
لحنم ناخودآگاه لوس شده بود
ماهان تک خنده ای کرد و گفت-باشه کوچولو قهر نکن مال تو
دستاش رو باز کرد و من با دیدن اون ستاره از نزدیک یادم رفت جوابشو بدم و ستاره رو برداشتم
اخم کردم و پرسیدم -این چرا اینقدر کوچولو و کم نوره؟نکنه به مرور زمان بزرگ میشه؟
-نه اون همین قدر میمونه و چون کوچیک تر و کم نور تره بیشتر عمر میکنه
-حداقل چند سال؟
-بستگی داره به اینکه چطور مراقبش باشی و پیش چه کسی باشه
romangram.com | @romangram_com